تبليغاتX
تسلیم او
             بنام آنکه هستی شیدای اوست

میلاد امام زمان بر دوستداران و منتظران واقعی آن حضرت مبارک باد
******************************************

دیشب در شبکه ماهواره ای (سلام تی وی)مناظره آیت الله دکتر سید محمد حسینی قزوینی به عنوان یه شیعه و مولوی مراد زهی دانشمند سنی مذهب پخش شد.مناظره درباره حضرت زهرا(س)بود
از مناظره بی نظیر دکتر حسینی قزوینی کلی لذت بردم.لذت بردم که چقدر مسلط به منابع و کتب اهل سنت بود و تمام استدلال هاشو از کتب خود اهل سنت میاورد.ولی دانشمند سنی مذهب هرگز نتونست در مقابل او پاسخ دهد.از پیروزی دکتر حسینی غرق در هیجان و شادی میشدم.همسربانو میگفت:تو چرا اینقدر خوشحالی میکنی.
نگاه ملامت باری به او انداختم.او چه میدانست که من وقتی زندگانی حضرت فاطمه زهرا(س) را خوانده ام چقدر گریه کرده بودم.قسمت گفتگوهای آخر فاطمه با علی و روزهای آخر زندگیش.چه گفتگوهای عاشقانه ای داشتند و چه گریه هائی.
هم در کتب سنیان موجوده و هم در کتب شیعیان.
فاطمه که پهلوش شکسته بود و در بستر بود علی میاد و میگه ابوبکر و عمر میخواند از شما عیادت کنند.

فاطمه(س) قبول نمیکنه.علی میگه منو واسطه قرار داده اند.فاطمه میگه:خانه خانه شماست ولی من هرگز با آنها صحبت نمیکنم.
آنان وارد میشوند و هر کاری میکنند فاطمه با آنان لب به سخن باز نمیکنه و تنها میگه من یه سوال از اینها دارم.آیا پیامبر(پدرم)نگفت غضب فاطمه غضب خدا و رضای فاطمه رضای خداست؟
هر دو تصدیق کردند.
فاطمه گفت:من تا آخرین لحظه زندگیم از شما ناراضی هستم.
ابوبکر به گریه میفته ولی فاطمه آنان را از خود میراند.عمر به ابوبکر میگه:مردم چه بدبختند که خلیفشون تو هستی که یه روز یه دختر بچه رو میرنجونی و روز بعدش برای بدست آوردن دلش گریه میکنی.
فاطمه وصیت کرد که هرگز شیخین بر جنازه وی نماز نخونند و به همین دلیل شبانه مخفیانه او را دفن میکنند.
فردا صبحش به علی(ع) خبر میدهند که عمر 40 نفر زن را مامور کرده تا 40 تا قبری که علی برای گمراه کردنشون کنده بود نبش کنند تا جنازه فاطمه رو پیدا کنند و بر وی نماز بخونند.
علی سراسیمه و غضبناک خود رو میرسونه و در حالیکه دستش به شمشیرش بوده خطاب به جمع فریاد میزنه.به خدائی که جانم در دست اوست اگر یه سنگ از زمین بردارید همه این جمع را میکشم.
عمر میگه:به خدا باید جنازه فاطمه را پیدا کنیم و بر او نماز بخونیم.علی بطرف عمر میره و لباسشو میگیره و بلندش میکنه و محکم به زمین میکوبتش و میگه:خلافت رو که حق من بود از من گرفتید دیگه چی میخواید؟
ابوبکر که از غضب علی وحشت کرده بوده میاد جلو و میگه:یا علی ما قصد آزار و ناراحتی تو رو نداریم عمر رو رها کن ازینجا میریم.
خداوند در قرآن فرموده:(ای پیامبر بگو من از شما مزد رسالت نمیخوام بجز اینکه احترام منو پس از من در حق اهل بیتم نگه دارید).

آیا این بود احترام خاندان پیامبر.آیا احترامشون رو نگه داشتند؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 3:14  توسط آبتین | 
                بنام آنکه هستی شیدای اوست

ابتدا یه عذرخواهی از دوستان بکنم که نتونستم بهشون سر بزنم.مدتی بود که چشمام ناراحت بود.تا پای کامپیوتر مینشستم کاسه خون میشد.چون چشمامو هم چند سال پیش بعلت ضعف بینائی عمل کرده بودم به این موضوع حساس بودیم و همسر بانو اجازه نمیداد پای کامپیوتر بنشینم.الانم کامل خوب نشده.
اعیاد شعبانیه بر دوستان مبارک باد.
***************************************************************
چند سال پیش نزدیکهای تولد 3 سالگی دخترم حنانه به منزلی جدید اثاث کشی کردیم.
برای تولد حنانه همه فامیل رو فارغ از اینکه از چه کسی دلخور یا بدم یا خوشم میاد یا موافق مسلکش باشم یا نباشم دعوت کردم.
ازینکه مهمانی بدهم و عده ای رو از مهمانی ام حذف کنم بسیار بدم میاد.از دل شکنی و سرخورده کردن دیگران ولو اینکه ازشون بدم بیاد بیزارم.
مهمانی خیلی مجلل و با شکوه برگزار شد.چند روز پس از آن یکی از دختر خاله هام برای دخترش که چند سال از حنانه بزرگتر بود مهمانی گرفت.ما رو دعوت نکرد.دلخور شدم ولی بروی خودم نیاوردم.
این موضوع از چند سال قبل توسط یکی دیگه از فامیل باب شده بود.مرا بخاطر اینکه پای میز مشروب نمینشینم و اهل آن نیستم از مهمانیهاشون یا مسافرت یا پیک نیکها حذف میکردند.تنها شده بودم.دوست داشتم در جمع فامیل باشم ولی اونها مرا از جمع خود کنار گذاشته بودند.
با اون مهمانی خواستم که دلشونو به طرف خودم معطوف کنم.
تا اون دختر خاله مذکور که برای دخترش تولد گرفته بود یه مهمانی مفصل دیگری گرفت و همه در آن دعوت بودند به غیر از من و خانواده ام.
نزد همسرم بسیار خجالت کشیدم.من اهل شکایت و گله گذاری نبودم.اگرم میخواستم گله ای بکنم گوشی برای شنیدن نبود.تنهای تنها بودم.ولی اینجا دیگه طاقت نیاوردم.اول با مادرم موضوعو درمیون گذاشتم و گفتم:من در هر مهمانی همه رو بدون استثنا دعوت کرده ام.ولی چرا در این مهمانی اخیر فلانی منو دعوت نکرد؟!مگر من او رو دعوت نکرده بودم؟!چرا با من این رفتارها میشه؟چون مشروب نمیخورم؟چون مست نمیکنم؟چون نماز میخونم؟
مادرم گفت:حق داری ولی تو این موضوعو مطرح نکن تا سبک نشی.
گله کردم و گفتم:اگر برادرام در این مهمانیها که منو دعوت نمیکنند شرکت نمیکردند این رسم زشت باب نمیشد.
یکی از پسرخاله هامو دیدم و مثل یه کنفرانس مطبوعاتی بدون اشاره به مسئله مهمانی هر آنچه که در دل داشتم از صاحب مهمانی که در آن دعوت نشدم و برخی دیگر از فامیل گفتم.زیرا که میدونستم این حرفام به گوش همه خواهد رسید.
مثل بمب صدا کرد.خیلی ها موضع گیری کردند.
در مهمانی های دیگر دخترخالمو که میدیدم با او سلام و علیک نمیکردم.او به من سلام میکرد ولی پاسخی نمیگرفت.چند بار بخاطر جواب سلام ندادن گریه کرد.
همسربانو بهم گفت:گناه داره لااقل جواب سلامشو بده.گوش نکردم.و به رفتارم ادامه دادم.
دلم بسیار گرفته بود.یه روز صبح پس از نماز صبح دعا کردم و از خدا خواستم که از معاشرت با آنان بی نیازم کند
هرگز در فامیل اختلافی بوجود نیامده بود.و همه با هم فوق العاده صمیمی بودند.
تا اینکه اختلافاتی بزرگ رخ نمود و برای اولین بار چنان اختلافی بینشون افتاد که هرگز نتونستند از عهده آن بر آیند و رفاقت و صمیمیت گذشته رو برگردونند.و من بطرز عجیب غریبی ناخودآگاه از آنان فاصله گرفتم.تا گله گذاری بزرگترها شروع شد که چرا دیگه سراغی از ما نمیگیری؟
دیگه هرگز احساس نیاز به معاشرت با آنان پیدا نکردم.اکنون 3سال از اون روزی که من دعا کردم میگذرد دگر آنان هرگز با هم جمع نشدند و اون دخترخاله تنها تر از من شد.ولی من هرگز نیازی به معاشرت با آنان پیدا نکردم.
خدای یگانه خدای خوبیهاست.عادل است و از ستم به بندگانش قهرش میگیرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:47  توسط آبتین | 
                                بنام آنکه هستی شیدای اوست
درابتدا از دوستانی که منو مورد لطف خودشون قرار دادند تشکر میکنم.باز هم مینویسم.برای شما مینویسم.

عید مبعث ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص) بر همگان مبارک باد.امروز هم عید مبعث بود و هم سالگرد ازدواج من و همسربانو بود و هم اینکه ناگهان خبر رسید که عمو شدم.

قبل از اینکه عمو بشم هیچ احساسی رو نمیتونستم تصور کنم که وقتی عمو میشم چه حالی میشم همونطور که قبل از پدر شدن نمیتونستم تصور کنم.
ولی پدر شدن با عمو شدن برام خیلی توفیر داشت.وقتی پدر شدم عمو نبودم و از احساس تهی بودم ولی وقتی عمو شدم 6 سال از پدر شدنم گذشته بود و راحت تر میتونستم عمو بودن رو بفهمم.
امروز که برادرزادمو دیدم احساس کردم که بچه خودمه.مدتی بود که در فکر فرزند دوم بودم و  همسر بانو هم بچه دوست داره ولی بخاطر شرایط روز میترسه.خیلی اصرار کردم که دل گنده باش  روزی همه با خداست.2 تا بچه حق ماست.
امروز انگار که دومین بچم متولد شد.وقتی از تماشا کردنش فارغ شدم به برادرم گفتم:یه مدتی صبر کن تا ببینی که برای یه تب کردن بچت چقدر خون دل میخوری و شبا تاصبح خوابت نمیبره.همه خندیدند.بزرگترا نگاه عمیق توام با تائید رو پاسخ دادند.
به هر حال قدم نو رسیده مبارک باشد.انشاالله که بچه سالم و صالح بار بیاد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:28  توسط آبتین | 
               بنام آنکه هستی شیدای اوست

            عید بزرگ مبعث مبارک باد

خواستم از دوستان و خوانندگان محترم و عزیز نظرخواهی کنم که:
1:کدامیک از خاطره هائی که نوشته ام از لحاظ رویداد و محتوائی زیباتر از بقیه بوده و داستانها رو به ترتیبی که بنظرشون قشنگتر بوده بگند.
2:آیا دوستان موافقند که یک داستان واقعی دیگه ای رو بنویسم؟

اگر تعداد نظردهندگانی که نظرشون مثبته زیاد باشه تابرام ایجاد انگیزه و منو تشویق به نوشتن کنه مشغول میشم.و در غیر اینصورت با وبلاگ نویسی خداحافاظی خواهم کرد.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 6:14  توسط آبتین | 
                                   بنام آنکه هستی شیدای اوست
               
             همه از خدائیم و همه بسوی او میرویم

امروز صبح از یکی از شبکه های ماهواره ای شنیدم که محمد علی کلی بوکسور معروف و محبوب و قهرمان جهان که از مسیحیت به اسلام و مذهب تشیع گرویده بود درگذشت.با ناراحتی زدم شبکه خبر ببینم راجب محمد علی کلی چیزی میگه یا نه.یه باره دیدم همسربانو آشفته پرید و گفت:وااااااااای آبتین خسرو شکیبائی مرد.گفتم چی داری میگی؟!!!!!
گفت:زیرنویس شبکه خبرو مگه نمیبینی.
گفتم نه کجاش نوشته؟؟؟چی نوشته؟!
گفت نوشته:خبر فوری:درگذشت خسرو شکیبائی بازیگر تاتر و سینما و تلویزیون.
از انجائیکه من خبرهای بدو نمیتونم براحتی قبول کنم با حالت عصبی گفتم:اشتباه میکنی.کمی بحثمون شد.
گفتم:صبر کن اگه درست گفته باشی دوباره زیرنویس میاد.
حدود یه ربع صبر کردیم و همه زیرنویسها تکراری اومد ولی درگذشت خسرو شکیبائی نیومد.همسربانو گفت:حتما بهشون گفتند که دیگه خبر ندند.
گفتم:نه حتما اشتباه کردند مریضی براش پیش اومده بزرگش کردند و گفتند درگذشته.
ناگاه زیرنویس دوباره اومد:خبر فوری:درگذشت خسرو شکیبائی...
بهت زده نگاه میکردم.
چه روز بدی بود.باورم نمیشد.گفتم:خسرو شکیبائی نازنین برای تک ستاره شدن و یکه تازی خیلی فرصت داشت پتانسیل بالائی داشت.
همسربانو گفت:مگه سوپر استار نبود؟!
گفتم:چرا ولی لیاقتش جایگاهی بالاتر ازین بود..خدایش بیامرزد قسمتش این بود.خیلی اندوهگینم کرد.
تقدیر خداست دیگه.باید تسلیم بود.هرکی یه روزی خواهد رفت.این ضایعه را به خانواده اش و جامعه ایرانی بخصوص جامعه هنری ایرانی تسلیت میگم.روانش شاد باد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 3:29  توسط آبتین | 
                 بنام آنکه هستی شیدای اوست

الان تازه از جشن تولد فراغت پیدا کردیم.21 تولد دخترم حنانه بود و ما با یک روز تاخیر براش جشن گرفتیم.
در هر روی تولد دخترم مبارک باشه.اون امسال به اول ابتدائی میره.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:29  توسط آبتین | 
                          بنام آنکه هستی شیدای اوست

چند روز پیش رفتم از کسی سی دی (رازقی پر پر شد) داریوشو خواستم و او هم سیدی شو داد.
به خونه اومدم و اسپیکرو بلند کردم و سیدی رو تو درایو گذاشتم.ناگهان دیدم مردم بلند داد میزنند:(داریوش دوستت داریم داریوش دوستت داریم)کنسرت داریوش بود.یه باره آهنگ فریاد زیرآب نواخته شد.
دوستانی که خاطرات(به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت)رو تو وب قبلیم خوندند میدونند من این آهنگو چقدر دوست دارم و چقدر ازش خاطره دارم.
با شنیدن این آهنگ یه باره قلبم گرفت.قلبم مثل سنگ سفت شده بود و نفس کشیدم برام غیر ممکن شد.
سرمو گذاشتم رو میز.میخواستم آهنگو خاموش کنم که از هیجانم کاسته بشه.ولی دلم نیومد.یعنی حاضر بودم بمیرم ولی این آهنگو گوش کنم.چشمامو از شدت درد  فشار میدادم ولی این آهنگ روحمو نوازش میداد.احساس کردم که دارم میرم.فشار درد بی اندازه رو برای مدتی تحمل کردم تا یه باره قلبم آزاد کرد و شل شد و تونستم نفس بکشم.
یه کنسرت خیلی باحال بود و آخرشم آهنگ رازقی پر پر شد بود.نزدیک بود برای آهنگ و صدای داریوش ازین دنیا برم.با خودم گفتم:اگه روزی به کنسرتش برم حتما قلبم از تپش می ایسته.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:0  توسط آبتین | 
بنام آنکه هستی شیدای اوست

من بجای بدنویسی از ادیان دیگر از دین خودم اسلام مینویسم تا آن را معرفی کنم اسلام بقدری زیباست که نیازی به اهانت به ادیان دیگر ندارم تا خلا دینی خودم را بدینوسیله پر کنم.من مثل مسیحیان و یهودیان و بهائیان و زرتشتیان نیستم که از اسلام بد میگند. من فقط از اسلام(دین خودم)میگم.تا زیبائیش را هویداتر کنم.
*************************************************************
در صفحه 36 کتاب اسرارالصلوه حاج میرزا جواد ملکی تبریزی(استاد امام خمینی)آمده:
درحدیث آمده است که:ذات اقدس حق میفرماید:من از توبه و بازگشت بنده خود خوشحالتر میشوم از کسیکه مرکب و زاد و توشه خود را در سفر گم نموده و از یافتن آن مایوس شده بناچار سر به زمین نهاده و بخواب رود و خود را برای هلاکت آماده سازد ناگاه چشم باز کند و مرکب و زاد و توشه خود را بالای سرخود ببیند.
و باز در حدیث قدسی(حدیثی که از خداونده)آمده است که:اگر آنان که پشت به من نموده اند بدانند که من چقدر منتظر آنان هستم و به توبه و بازگشت آنان مشتاقم از شوق دیدار من قالب تهی میکردند و از شدت محبت من بند بند وجود آنها از هم میگسست.
و یا در جای دیگر میفرماید:بنده من سوگند به حقی که تو بر من داری من تو را دوست میدارم.تو را به حق من بر تو سوگندت میدهم که مرا دوست بدار.
و یا در جای دیگر میفرماید:بنده من بواسطه حقی که تو بر من داری من تو را دوست میدارم.پس تو هم بواسطه حق من بر تو مرا دوست بدار.
و باز در جای دیگر خطاب به حضرت عیسی(ع)میفرماید:ای عیسی چقدر منتظر بمانم و در جستجوی بندگانم باشم ولی آنها بر نمیگردند.
و یا بزبان ملکی که برای دعوت بندگان میفرستد میفرماید:من همنشین آنکسم که همنشین من باشد و یادآور آنکس هستم که بیاد من باشد و بخشنده آنکسم که از من طلب آمرزش کند و مطیع کسی هستم که اطاعت من نماید و امثال این عبارات.

حال اندکی تامل نما و ببین اینهمه اکرام و تشریفات فاخره را تو بواسطه چه لذت و کرامتی با آن همه ذلت و خواری روز واپسین عوض میکنی و کار را بجائی میرسانی که پس از هزار سال التماس و اصرار به مالک دوزخ او بانگ برآورد که :(انکم ماکثون)شما در اینجا ماندگار هستید.
و یا خدائی که نسبت به تو اینهمه محبت دارد و این اندازه تو را تکریم و تعظیم میکند و درجواب درخواستت بگوید:(اخسئوا و لا تکلمون)خفه شوید و سخن مگوئید.
...
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:12  توسط آبتین | 
بنام آنکه هستی شیدای اوست

اوایل ازدواجمون بود و اولین خونمونو که خواستیم عوض کنیم صاحبخونه ازمون تقاضا کرد که تا روز آخری که باقی مونده اجازه بدیم مشتری بیاد خونه رو ببینه و منم پذیرفتم.پس از چند روز خانم صاحبخونه اومد و به همسر بانو گفت:من از شوهرتون آقای فلانی خجالت میکشم که مشتری بیارم. مشتری نمیارم.
خونه جدید که آپارتمان بود رفتیم.خانمهای همسایه گاهی که من نبودم دم منزلمون میومدند و با همسر بانو صحبت و خوش و بش میکردند و تا من میومدم سریع به خونه هاشون میرفتند که من متوجه نشم.بعدها همسربانو میگفت.مثل چی ازت میترسیدند.و فرار میکردند.دلیلشو پرسیدم و گفتم مگه باهاشون چیکار داشتم که فرار میکردند؟؟؟!!!
میگفت:زیادی جدی هستی.و جذبه زیاد داری.
یه مشکلی هم دارم اینه که پشت تلفن چه خانم باشه چه آقا تا نشناسمش باهاش نمیتونم برخورد مهربون بکنم.و همیشه درصدد برطرف کردن این مشکلم هستم ولی ناخودآگاه دوباره همین رفتار خشکم پشت تلفن تکرار میشه.
همسربانو با مادرهای دوستان حنانه دوست شده و با هم تماس تلفنی و گهگاهی هم رفت و آمد دارند.
چند روز پیش یه خانمی به خونمون تماس گرفت و من گوشی رو برداشتم و جواب دادم:بله؟
خانمه:س س س سلام.
من:سلام علیکم.بفرمائید.
خانمه:م م م من مادر دوست حنانه هستم ووو با خانمتون...خانمتون...خانمتون آهان خانمتون فلانی کار دارم.
یه آن متوجه شدم چقدر خشن رفتار کردم و با لحن ملاطفت آمیز گفتم:حال شما خوبه؟
خانمه که تازه تونسته بود آب دهنشو قورت بده با لحن مسرت آمیز گفت:خیلی ممنون.
گفتم:گوشی حضورتون باشه .همسر بانو رو صدا زدم.
همسر بانو یه چشم غره به من رفت و گوشی رو گرفت و پس از پایان صحبتش به من گفت:این چه لحن صحبت کردنی بود؟؟!!!!
گفتم:خودمم خجالت کشیدم.بیچاره زبونش بند اومده بود.ببین چقدر فحشم داده.الان چقدر داره فحشم میده و میگه مامان حنانه چه شوهر بداخلاقی داره.
فرداش خانمه دوباره تماس گرفت و با همسربانو قرار گذاشت که به اتفاق همدیگه حنانه و دختر خودشو به پارک ببرند.
همسربانو به اتفاق حنانه که از پارک برگشت برام تعریف میکرد که خانمه گفته:چقدر صدای شوهرت جوونه!!!!!خیلی جوون بود کاملا پسرونه بود.من شوهرهای تمام دوستامو دیدم بغیر از شوهر تو رو. دلم میخواد ببینم چه شکلیه....
به همسر بانو گفتم:من خیال کردم که این بنده خدا از دست من کلی ترسیده پس جذبه من براش گ.و.ز بود؟؟؟؟؟؟!!!!!!
همسربانو حسابی خندید.




+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:15  توسط آبتین | 
بنام آنکه هستی شیدای اوست

یه نفر بهائی که ظاهرا ساکن آلمانه یه بار که از بهائیان نوشتم اومد باهام بحث کرد و تا موقعیکه بحثش منطقی بود ادامه دادم. موقعیکه حرفاش دیگه ارزش پاسخ گوئی نداشت جوابشو ندادم.او خیلی وقته که هر روز تو وبلاگمه هر از گاهی هم یا با اسم پسرونه یا دخترونه اهانت میکنه و فکر میکنه که آمارشو ندارم تا به امروز جواب اهانتهاشو ندادم.
در کامنتهای پست اخیرم با نام(منیزه)تراوشات متعفن و متهوع مغز مریضشو بیرون ریخته.آهاااااااااای بهائی دریا با یه قطره نجاست آلوده نخواهد شد.دلم نمیخواد اینجا باشی.تو اینجا احترامی نداری.فضای این وبلاگ کاملا صمیمانست.و جای تو اینجا نیست.
************************************************************
یادمه کودک که بودم بزرگترای من که نوجوون یا جوون بودند گرایش به نوعی مد پیدا کرده بودند که به اون پانک میگفتند.پانکی ها دستبند و دستکشهای چرمی مدل دار گرون قیمت میپوشیدند و شلوار چرم تنگ و چسبون پاشون میکردند.مرد و زنشونم فرقی نداشت و موهای عجیب غریب که تو ایران بدلیل انقلاب مدلهای مو زیاد ممکن نبود و با لباسها و دستبندهاشونم کمیته اون موقع که پاترول سوار بودند بشدت برخورد میکرد و ازشون ضبط میکرد.
به سوم ابتدائی که رسیدم شلوار لی(جین فعلی)مد شد و بنظرم تازه اومده بود.شلوارهای 3 خط گرونتر از بقیه بود.و همینطور 2 خط از یه خط گرونتر و ارزونتر از همه شلوار لی 1 خط بود.خطهائی که بغلشون چرخ میکردند.خیلی گریه کردم تا مامانم برام ازون شلوارهای 3 خط خرید.چقدر خوشحال شدم.
بعد نایک اومد.آرم نایک روی اکثر آدیداسهای گرون قیمت چسبونده شده بوداونموقع یه آدیداس گرون قیمت 2000 تومان بود.ارزش پول خیلی زیاد بود.
شلوارهای چرمی چسبون هنوز تو مد بود.یه پسری تو مدرسمون میپوشید و من خیلی بدم میومد.مثل دخترا میشد.مدل رقص برک اومد.و اونائیکه میتونستن یاد میگرفتند و برک میزدند خیلی جالب بود.منم یه کم یاد گرفته بودم و تو مهمونیها گاهی به اصرار اطرافیان بلند میشدم و برک میزدم.
مردها که ازدواج میکردند لباسهای فوق العاده رسمی و کت و شلوارهای اتوکشیده و کفشهای ورنی یا چرمی نوک تیز میپوشیدند و به سبیل اون موقع خیلی حساس بودند و سبیل نماد شرافت مرد بود.
به نوجوونی من که رسید شلوار پاکو با مدل موهائی که بالا میدادند و 3 یا 2 یا 1 رشته از جلوی مو رو میکشیدند جلو.
من عاشق این مد بودم که همزمان با بلوغم بود.شلوار پاکو یه شلواری سفید پارچه ای بود که بالاش خیلی گشاد و پائینش مچ پاش تنگ بود.زود خریدم و هر شب دیگه اونو تو ماشین نمینداختم و با دست میشستم و صبح به صبح اتو میزدم و میپوشیدم و میرفتم بیرون تا جوونی کنم.اولین بارم بود که دست به اتو میزدم.لباسامو همیشه مادرم اتو میزد.
موهامو هم از گوشه میکشیدم بالا و 3 رشته میدادم جلو.دخترا هم همین مدل بودند و از پسرای این تیپی هم خوششون میومد.
اونموقع مانتو تازه داشت رواج پیدا میکرد زیرا که اکثر خانما چادری بودند و تحت تاثیر جنگ و خون شهدا و انقلاب بودند.
دیگه اون حجابی که خانما خودشون خودشونو به آن مقید و امر میکردند داشت شل میشد.مانتوهای بلند تا مچ پا و خیلی پوشیده اومد تو بازار.بعد مانتوهای چاک دار یواش یواش یه ذره چاک دار. تا میدیدند که کسی چیزی نمیگه چاکهاشو بیشتر میکردند تا به رون پشت و جلوی پاشون میرسید.تابستون که شد میدیدیم که خانما معمولا زیر مانتو چیزی نمیپوشیدند و همه پاهاشون لخت میشد ما هم که تو سن حساسی بودیم...کلی با روانمون بازی میشد.پسرای جوون اونموقع که ما بودیم خیلی نجیب و سربزیر و با حیا بودند و مثل الان نبودند.تحت هر شرایطی میخواستیم نجیب باقی بمونیم.بالاخره جنگ و تبعات اون. رو ما هم اثر گذاشته بود.که باید از خون شهدا پاسداری کرد.
پس از مد پاکو شلوارهای پاچه ریش ریش اومد که من خیلی بدم میومد و دوستانی که میپوشیدند رو به باد مسخره میگرفتم که دیگه نپوشند و بهشون میگفتم سگ پاچتونو گرفته یا خر گاز گرفته؟؟؟!!.
ریشامون که یه ذره در اومده بود رو خجالت میکشیدیم بزنیم.دوستانم یواش یواش زدند و به منم اینقدر فشار آوردند تا منم بالاخره زدم.چقدر از خانوادم خجالت کشیدم.دیگه کسی رو سبیل حساس نبود.ما هم دوست داشتیم سبیلامونو بزنیم ولی از خانوادمون خجالت میکشیدیم.تا روزی با 2 تا از دوستان هم قسم شدیم 3 نفری سبیلامونو بزنیم.من سبیلامو زدم و از خونه فرار کردم تو کوچه.راستش تو آینه که خودمو دیدم. خودمم خودمو نشناختم.بدون سبیل خیلی عجیب بودم فکر کردم یکی دیگه هستم.بعد از ظهر به مدرسه رفتیم.یکی از ما 3 تا سبیلاشو نزده بود باهاش قهر کردیم.سر کلاس که رفتیم یه نفر بلند شد و خطاب به من داد زد سبیییییییییییل همه بچه ها خندیدند خودمم خندیدم.شب که به خونه رفتم.چشمای مادر و برادرام وقتی منو دیدند زد بیرون.سریع رفتم تو اتاقم.فرداش اون یکی دوستمونم سبیلاشو زد کلی به هم خندیدیم.اون آخریه تا موقعیکه سبیلاش دوباره بلند شد دستمال رو لبش میذاشت.خلاصه این مشکلمونم حل کردیم.دیگه ریشامو که شبیه کرک و پشم شده بود با خیال راحت میزدم.دخترا هم ابروها و صورتشونو بند نمینداختند.زمان ما دخترا چقدر زشت بودند.دماغها گنده و دراز صورتها و ابروها پر مو و بدون آرایش.الان دماغها همه عمل شده صورتها بند انداخته و آرایش شده و موها رنگ شده.زن و دختر تمیز داده نمیشند.
بعد کفشهای مدل تخم مرغی یا قیصری(پاشنه بلند )اومد.من ازین مدل خوشم اومد و خریدم.زودم خراب میشدند.خط ریشهای مدل چکمه ای اومد که خیلی متنفر بودم و برادر بزرگم هر چی میگفت من نمیذاشتم و خط ریشمو میزدم.موهای مدل کوپ اومد که خیلی خوشم اومد و تا روزی که مجرد بودم موهامو کوپ میزدم.شلوارهای جین گشاد خمره ای اومد و بازم خیلی خوشم اومد و خریدم و همیشه شلوار خمره ای میپوشیدم.پس از آن شلوار جینهای رنگی چسبون اومد که خیلی بدم میومد و من همچنان خمره ای میپوشیدم تا جائیکه مورد تمسخر دختران تو خیابون قرار گرفتم و دیگه نپوشیدم.ولی شلوار تنگم نپوشیدم و بجاش شلوار مردونه میپوشیدم.موهامونو دیگه بالا نمیدادیم بلکه از یه گوشه میکشیدیم به اونور.این مدل از مد افتاد. ولی من روی اون مصر بودم و تا روز ازدواجمم مدل موهام همونطوری بود.برادر بزرگم منو مسخره میکرد و اصطلاحات تازه مثل (جواد) رو دربارم بکار میبرد و منم اصطلاح تازه متقابل مثل (کامبیز) یعنی سوسول رو دربارش بکار میبردم.دیگه رفتم تو خط مسائل دینی و ریشهام به اندازه روحانیون طراز اول بلند شده بود.
بعد مد رپ و هوی متال اومد تو جامعه.مد رپ که با واکنش شدیدا تنفرآمیز جامعه روبرو شد.خدائیش خیلی چندش آور بود.موها بسیار بلند و هپلی و بهم ریخته.ناخنهای پسرا خیلی بلند و چندش آمیز مثلا گیتاریستند.چند سال طول کشید تا کمی جا باز کرد و هر کی این تیپی بود ما جواب سلامشو هم نمیدادیم و سریعا ازش فاصله میگرفتیم.انگار که ایدز دارند.و فاسدند.من تا روز آخرم نه رپ شدم و نه هوی متال.هوی متال زود از مد افتاد.
تا پس از خدمت سربازی 2 تا برادرا م به زور شلوار تنگ جین کردند تو پام.بازم زود درآوردم و خیلی کم میپوشیدم.ریشها رو دوباره زدم.و مترقی شدم.
خانمها هم که ازون مانتو های بلند چاک دار که راه میرفتند کنارزده میشد و همه جاشون معلوم میشد و با دین و ایمون و احساس و اعتقاداتمون بازی میکردند مانتوها شد کوتاه و بعد صندل و شلوارهای پاچه کوتاه و بعد پاچه ندار (نیمه شلوارک).مقنعه ها روسری شد روسری ها شال شد.آرایش کردن دیگه عادی شد تا الان که در خدمتتونیم.پس از ازدواجم دیگه به مدها توجهی نکردم و نمیدونم چه مدهائی هست فقط پسرها رو میبینم که انگار شلوار از پشت بهشون آویزونه اصلا پشت ندارند نمیدونم چرا این شکلیند و پسرها انگار که برق گرفتشون موهاشون سیخ شده.
خدا کنه مدی رو از قلم ننداخته باشم.خدا ما رو عاقبت بخیر کنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:33  توسط آبتین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام
من آبتین هستم.متاهلم. شهریور 86که بگذره 32سال رو هم رد میکنم.
وبلاگ قدیمم عشق یعنی تسلیم در پرشین بلاگه که متاسفانه بخاطر اشکالاتی که برای پرشین بلاگ پیش اومدهجرت اجباری به این وبلاگ کردم.آدرس وبلاگ پیشینم:eshghyanitaslim.persianblog.ir
آرشیوم در اون وبلاگ را بسی دوست دارم و از دوستان خوبی که به این وب میاند دعوت میکنم که آنرا بخونند.من از اول وبلاگ را بخاطر تفریح و سرگرمی باز کردم که گاهی به مناسبتهائی مسائل مذهبی هم در آن مینویسم.
پیشنهاد میکنم که خاطرات عاشقانه 28 قسمتی ام رو حتما در اون وبلاگ بخونید.راجب شعر ایرج میرزا درباره برخی آخوندا رو هم رو آذر ماه همین وب کلیک کنید و بخونید.

پیوندهای روزانه
ملیحه
نادیا(نانا)
معجزه عشق
مامان فاطمه زهرا
سید علی تهرانی
ماهان عزیز
مریم سلطانی پلید
مریم یگانه
رضا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
به انتظارفصل توتمام فصلها گذشت(28قسمت وبلاگ قبلیم)
ماجرای من و دختر خالم(شکست من از سارا)در20 قسمت
تو آخرین طبیبی(21 قسمت)
ماجرای ازدواجم در 17 سالگی( آبانماه 86همین وب)
پیوندها
تفسیر المیزان
تفسیر نمونه
سایت منتظری
سایت صانعی
سایت خبری آفتاب
داریوش(بهترین و محبوب ترین خواننده ایران)
سایت دکتر مهاجرانی و دکتر کدیور
اکبر گنجی
سایت ابطحی
وبلاگ قبلیم
شیده
پائیز عاشق(دختر پائیزی)
مهتاب
پریسا
پریسا و پیام
حمید و الهام
تمیم
تیده آ
امید
مینا
بهاره
محدثه و معصومه
شیدا
سحر
صبا
رضا(تسلیم)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان